RSS
 

These days, are takin’ me down

۲۶ بهمن

دوست می‌گفت ایده‌ی اولیه‌اش از یک خواب آمده، از یک خوابی که یادش نمی‌آید الان. «این ئه هاف ریممبرد دریم» به قولِ خودش. عبارت‌هایی بود که همیشه‌ی خدا انگلیسی می‌گفت‌شان، این هم از آن‌ها. نما، نمای زنی بوده کنارِ آب‌گیری با یک چوب ماهیگیری به دست و یک کلت هم به دستِ دیگر. می‌گفت زن شبیهِ فروغ بوده، و برای ماهی‌گیری تفنگ برده بوده که ماهی که به قلاب لب زد، دیگر با طناب نکشدش بیرون، همان‌جا با گلوله راحت‌اش کند. می‌گفت ماهی‌ها اشتباه شاید زیاد بکنند در طولِ زندگی‌شان. اما به قلاب که لب زدند اشتباهِ آخر را کرده‌اند، راهِ فرار ندارند. می‌گفت اشتباهِ آخر را نباید با درد بر سرشان بکوبیم.

می‌گفت زندگی هم آن بالا باید یک نفر را می‌داشت با چوب ماهیگیری و تفنگ. قلاب را که لب زدیم، تفنگ‌اش را در بیاورد و در مغزمان خالی‌اش کند. می‌گفت اشتباهِ آخر را نباید به زورِ دردِ مدام بر سر کوبید.

 

* از پروژه‌ی «روایتی برای یک دوست»

 

We’re Still awake

۱۸ بهمن

دو سال پیش بود حدودن که دن‌کیشوت در گودرش نوشت آدم‌های کافه شده‌ایم. نوشته بود که کافه‌ها قاب گرفته‌اند زندگی‌مان را. و تمام زندگی‌مان را، نه فقط آن قسمتِ دو نفره‌‌اش. که سربازی رفتن و زندان رفتن و این خرابه را ول کردن و آخرِ همه دل گرفتنِ مان هم سهم کافه‌ها شده.

به هر حال، می‌خواهم بگویم خیلی از این آدم‌های کافه‌های دو سال پیش، حالا ول‌شان که کنی تکیه می‌دهند به پشتیِ صندلی و زل می‌زنند به روبرو. به زندگی که قل می‌خورد و پیش می‌رود برای خودش. که خیلی از این آدم‌ها، اگر در جای کمی راحت‌تری باشند دو تا دست‌های‌شان را می‌گذارند روی هم روی میز و سرشان را یک وری می‌گذارند روی دست‌ها. بعد همان‌طور یک وری دنیا را نگاه می‌کنند که قل می‌خورد برای خودش. مثلِ شخصیت‌های ناظرِ سوم شخصِ داستان‌ها. مثلِ ناظرهای بی‌طرف که فقط روایت می‌کنند برای‌تان فیلم را. از دریچه‌ی دید خودشان، بدونِ دست و پا زدن که مخاطب حالا قبول می‌کند دریچه‌ی دید مرا یا نه؟ مثلِ من می‌بیند یا نه؟

می‌خواهم یگویم خیلی از این آدم‌ها حالا آرام آرام زندگی را نگاه می‌کنند فقط. می‌خواهم بگویم خیلی از این آدم‌ها سکون و سکوت دارند حالا. سکون و سکوتی که ناگزیر است انگار. آرامشی که ناگزیر است انگار. بعدِ هر بالا و پایین پریدن و دست و پا زدنی می‌آید انگار. مثلِ سکون و سکوتِ آهنگ‌های پست‌راک بعد از دوره‌ی متال. مثلِ آرامشِ دیوید گیلمور، اولِ اجرای ملت‌داون. آن‌جا که گیتار آکوستیک دست می‌گیرد و آرام آرام شاین‌آن می‌زند برای خودش. آن‌جا که ته‌ریش‌اش در نور می‌درخشد، موهای دست‌اش در نورِ سیاه و سفید صحنه می‌درخشد و حلقه‌ی دست‌اش لای موهای روی انگشت فرو رفته. آن‌جا که وسطِ آهنگ‌ها آرام آرام خم می‌شود و گیتارش را می‌گذارد زمین و یک گیتار دیگر برمی‌دارد، و بعد آرام آرام می‌نشیند روی صندلی و نوارِ گیتار را می‌اندازد پشت‌اش و باقی سازها آن پشت دارند می‌زنند همان‌طور برای خودشان. می‌خواهم از این آرامشِ دیوید بگویم. از این‌که می‌ایستد و زل می‌زند به ویولن‌سل ای که کنارش دارد می‌زند یک‌هو وسطِ کنسرت. از این‌که برمی‌گردد و پشت می‌کند به ملتِ تماشاگر و دوستان‌اش را نگاه می‌کند که ساز می‌زنند یک‌هو وسطِ کنسرت. می‌خواهم از این روندِ آرام شدن برای‌ات بگویم. از این روندِ آرامش یافتن و آرام آرام زل زدن به دنیا.

* از پروژه‌ی «روایتی برای یک دوست»

 

روایتی برای یک دوست

۰۸ بهمن

کارگرهای چاپخونه که داشتن می‌رفتن سرکارشون پطرس رو دیدن که داشت سعی می‌کرد یکی از سنگ‌های سد رو دربیاره. چاپخونه که رسیدن تونستن رو استنسیل‌های روزنامه‌ی فردا صبح بخونن که پطرس دیوونه شده، می‌خواد یکی از سنگ‌های سد رو در بیاره. گویا از ظهرش در حال تلاش بوده، هرکی فک می‌کرد پسرک به یه دلیلی نشسته داره زور می‌زنه. اما کسی جلو نرفته بوده، احترام‌اش بیش‌تر از این‌حرف‌ها بوده گویا، شاید هم کسی احتمال نمی‌داده که یه بچه زورش برسه سنگ رو دربیاره و سد رو خراب کنه. این احتمال هم از رو استنسیل‌های روزنامه‌ی فردا می‌شد خوند.
گرگ و میشِ صبح که کارگرها داشتن خسته و مونده برمی‌گشتن پطرس رو دیدن که سنگ ئه رو درآورده و گذاشته کنارش و جاش سرش رو کرده تو سوراخِ سد. صورت‌اش دقیقن رنگِ انعکاسِ گرگ و میشِ هوا رو سنگ‌های کناری رو گرفته بود. از بینِ همه‌ی کارگر ها فقط حروف‌چین یادش بود که روزنامه‌ی دیروز نوشته بوده سرما درد رو آروم می‌کنه.

* از پروژه‌ی «روایتی برای یک دوست»

 

هیـــ‌ هیچ‌ ــچ

۰۴ بهمن

صفحه‌ی سفید را که باز کردم کلمات بودند که پشتِ سر هم می‌آمدند. «نیست» را که بینِ «نبود» ها دیدم صفحه را بستم. و صفحه‌ی سفید که نبود من هم نبودم. در عرض یک لحظه من دیگر نبودم و من این را از بیرون می‌دیدم. من را می‌دیدم که که غیب شد. و بعد تهوع بود که از دهان‌ام سرریز می‌کرد. هرجا که می‌رفتم تهوع بود که بیرون می‌ریخت. مثلِ چشمه‌ای که یک لحظه هم نخشکد، مدام تهوع بود که بر زمین می‌ریخت.

بعد «نیست» که از صفحه‌ی سفید به بیرون ریخته بود دستی شد که جلوی تهوع‌ها را گرفت. و «نیست» که از صفحه‌ی سفید بیرون ریخته بود، صفحه‌ی جدیدی باز کرد. و واژگان بودند که از «نیست» روان می‌شدند و من بینِ کی‌برد و دست‌ها گیر کرده بودم، تا زمانی که واژه‌ها هم از صفحه‌ی سفید بیرون ریختند و حالا تهوع واژه‌ها بودند که از همه‌جا سرریز می‌کردند.

* از پروژه‌ی «روایتی برای یک دوست»

 

The Void area of Nothing

۰۴ دی

The Harvester Project, #6

در را که باز کردم افتادم پایین، سه چهار طبقه افتادم پایین. آن پایین روی یک کاناپه دراز کشیدم و چشمان‌ام را بستم. آتش گرفتند. داغ شدند، سوختند. جلوی‌شان سیاه بود، با میله‌های آبی رنگِ زندان‌طور. آرام که شدم تمامِ بدن‌ام باز شد، عضله‌های بدن‌ام از هم فاصله گرفت. آرام شدم. خوابیدم.

بیدار که شدم موهای مشکیِ روی صورت‌ام مالِ سری بود که در گردن‌ام، زیرِ گوش‌ام فرو رفته بود. بوی‌ا کردم، بو نداشت. دست‌ام را گذاشتم پشتِ سرش، لای موها. چشمان‌ام را بستم. آتش نبود. لکه‌های نارنجی بودند که در سیاه بزرگ می‌شدند.

چشمان‌ام را که باز کردم باد می‌وزید. پوستِ پیشسانی‌ام چروکیده بود. پوستِ پیشانی‌ام از بس سفت‌اش کرده بودم چروکیده شده بود و درد گرفته بود. دو دست گذاشته شدند دو طرفِ پیشانی‌ام و شروع کردند کشیدنِ پوست‌اش. وست‌اش را کشیدند، اخم‌ها را باز کردند. چروک‌ها را شکافتند. درد کم شد. مثلِ دردِ کتف که با ماساژ کم شود. اما دست‌ها هم‌چنان می‌کشیدند. دست‌ها گذاشته‌شدند روی گیج‌گاه‌ام و کشیدند. دست‌ها هیچ چیز برای‌شان مهم نبود. فقط می‌خواستند بکشند. بکشند. بکشند. تا این‌که خسته شدند. دیگر نکشیدند و حالا دیگر من همان سه طبقه بالاتر بودم و داشتم به دری که باز کرده بودم و آمده بودم توش نگاه می‌کردم. شک داشتم که برگردم یا نه.

برگشتم. اتاق، پشتِ سرم برگشت به همان سه طبقه پایین‌تر. دوباره برگشتم. نشستم لبه‌ی در. پاهایم آویزان بود، اما بدن نداشتم. برای یک لحظه فهمیدم که بدن ندارم. ئچار خلا شده بودم. دچار هیچ. یک هیچ درست وسطِ بدن‌ام. بین من و پاهایم که داشتند تاب می‌خوردند. داد زدم: خلاااااء. دست‌ها از پشت آمدند و سرم را گرفتند و به پشت خواباندند ام. اما خیلی زود برداشته شدند، محو شدند. شکم‌ام را نگاه کردم. نبود. روی کاناپه بودم و سه طبقه پایین‌تر. خلا هم‌چنان بود. راهی نداشتم. چشم‌ام را بستم. آتش گرفت.

 

drowned, Drowned in her heat

۰۲ دی

The harvester project, #5

همین‌جور که گیتار الکتریک داشت نعره می‌زد، آبِ زرد از کفِ اتاق داشت بالا می‌یومد. ناخن‌ام رو فرو کردم تو پشت‌ام و در آوردم. زیرش چرکِ زرد رنگ جمع شده بود. چرک چکید کفِ زمین. آب زرد تر شد. از روی تخت اومدم پایین. دو تا دست‌هام رو گذاشتم زمین و به شکلِ شنا رفتن روی دو تا دست‌ام ایستادم و خیره شدم به کف. بعد دست‌هام رو خم کردم و رفتم زیرِ آب. اونجا برگشتم و رو به بالا دراز کشیدم. سرخیِ آسمون داشت پشتِ زردیِ آب تکون می‌خورد. عینِ وقتی که چیزی رو از پشتِ هوای بالای آتیش نگاه می‌کنی. خفه نشدم.

یه پرنده‌ی سیاه اومد و نشست روی آب. دو تا پاش رو گذاشت روی آب و سرش رو آورد پایین و خیره شد به من. دو تا چشم‌هاش رو خیره کرد به من، و بعد پا شد رفت. خفه نمی‌شدم. تا این‌که دو تا دست از پشت اومدن و دورم حلقه شدن. دو تا پا هم دور کمرم حلقه شدن و من رو کشیدن به پشت. یه لحظه یه تکونی به من و آب دادن و رفتن. محو شدن دوباره و من موندم و آبِ متلاطمِ دورم. از پشتِ آبِ متلاطم می‌شد سایه‌ای از پرنده رو تشخیص داد که داشت دور می‌شد.

آب آروم نمی‌شد، آب دیگه آروم نشد.

 

تاثیرات آیین مانوی بر آگوستین

۲۱ آذر

 

اگر کسی تحقیق در حد ده صفحه خواست؛ و بر فرض محال، سالی ماهی یه نفر، اگر کسی بود که می‌خواست در این مورد خیلی خلاصه چیزی بدونه می‌تونه از این تحقیق استفاده کنه.

اگر بتونم و حوصله کنم ایرادهای استاد مجتهدی به مقاله (که احتمالن تا هفته‌ی دیگه بهم بگه) رو هم به عنوان کامنت به فایل اضافه می‌کنم.

بازهم در راستای دسترسی آزاد به اطلاعات و آنارشیسم و تف به کپی‌رایت و اینا :ی

لینک دانلود

 

محتوای مقاله: پس از ارائه‌ی خلاصه‌ای از زندگی‌نامه‌ی آگوستین و اصول آیین مانوی، ریشه‌هایی از تاثیر مانویت در عقایدِ بعدیِ آگوستین شناسایی شدند. این تاثیرات در سه مقوله‌ی دوگانه‌انگاری، طرد لذاتِ نفسانی و ادامه یافتنِ اثرِ گناه نخستین ارائه شدند. در زمینه‌ی دوگانه‌انگاری نیز، چند جفتِ متضاد از دوگانه‌ها شرح داده شده و به تفاوت‌های دوگانه‌انگاری مسیحیِ آگوستین و دوگانه‌انگاریِ مانوی اشاره شد.

 

× مشابه همین کار: هراکلیتوس و مسئله‌ی دانش

Creative Commons License

Effects of Manichaeism on Saint Augustine by M. Kazem Abad is licensed under a Creative Commons Attribution-NonCommercial 3.0 Unported License.
Permissions beyond the scope of this license may be available at kazemabad@gmail.com.

 

حاشیه‌ای بر جریان شعر ساده‌نویسی از دیدگاه روان‌کاوی متن

۱۷ آذر

کریستوا دو نیرو را در ذهن انسان، و به طبع آن در زبان شناسایی می‌کند. امر نشانه‌ای و امر نمادین. فیلسوفان، منطقیون و گفتمان پوزیتیویستی نمادی از برتری امر نمادین‌اند و شاعران نمادی از به‌کار گیریِ امر نشانه‌ای در زبان. این دوگانگیِ زبان را، یعنی امر نشانه‌ای و امر نمادین، می‌توانیم به ترتیب با دوگانگی‌های آشکاری چون طبیعت/فرهنگ، تن/ذهن و یا ناخودآگاه/ خودآگاه و همچنین احساس/عقل منطبق دانست. بنابراین امر نشانه‌ای: طبیعت، تن و ناخودآگاه، خودش را در قطب دیگر یعنی امر نمادین: فرهنگ، ذهن، خودآگاهی تخلیه می‌کند. هر دو این مفاهیم ریشه در مفاهیم روان‌کاوی لکان دارند. امر نشانه‌ای ناظر به دنیای امر واقع لکان است. دنیایی که نیازها هم‌ارز پاسخ‌شان بودند و هم‌واره پاسخ داده می‌شدند. دنیایی که در عین پیچیدگی و ابهام، نشانی از تاریکیِ رحمِ مادر و آرامشِ نهفته در این تاریکی داشت. تمسک جستن به اسطوره‌ها، سنت، دین و شعر نشانه‌های به‌کار گیریِ امر نشانه‌ای در زبان‌اند. چرا که همه‌ی این عناصر در نهایت در پیِ رسیدن به آرامش اند. در مقابل دنیای امر نمادین دنیای زبان و شفافیتِ آن است. دنیای عقلِ متعارف و وضوح معنا. از نظر کریستوا متن همواره دچار بحران است. بحرانی شامل حرکت مدام به سمتِ شفافیتِ زبان و میلِ مدام به بازگشت به آرامش، که باعث عقب‌گردِ متن به‌سوی پیچیدگی و ابهام است. عقل مدام متن را به سوی زبانی شفاف می‌راند و میلِ به آرامش، مدام درصدد تولیدِ ابهامِ زبانی و در نتیجه آرامش اند؛ اما در نهایت هیچ‌کدام از این دو سویه نمی‌توانند بر دیگری برتری یابند.

کریستوا شعر را از آن‌جا که جهانی مبهم می‌سازد که ضامن آرامش است، حاصلِ برتری یافتن نیروی میل بر نیروی عقل در متن می‌داند. موضوعی که در شعر کلاسیک ایران نیز می‌توان آن را مشاهده کرد. شعر کلاسیک فارسی، چه ‌آن‌جا که رنگِ تغزل داشت، چه آن‌جا که رنگِ نعت و ستایش به خود می‌گرفت و چه آن‌جا که پا به عرصه‌ی عرفان می‌گذاشت؛ هم‌واره نظر به ساختن دنیایی داشت که در آن آرامش بیابد. با چرخشِ نیما و ورود شعر اجتماعی به عرصه‌ی ادبیات فارسی نیز، شعر و ادبیات سویه‌ی نشانه‌ایِ متنِ اجتماعی را (در برابر سویه‌ی نمادینِ آن: متن‌های واضحِ اجتماعی و سیاسی) به عهده گرفتند. اما جریان‌هایی از اواخر دهه‌ی شصت و اوایل دهه‌ی هفتادِ شمسی، در شعرِ فارسی شروع شدند که در تقابل با این رسالتِ شعر بودند. از این میان، جریانِ شعرِ زبانی بر وجهِ زبانیِ زبان تاکید داشت. به این معنا که در نوشته‌های خود سعی می‌کرد با تولیدِ ساخت‌ها و فرم‌های تازه، زبانی بودنِ شعر را برجسته کند. و از طریقِ این برجسته سازی فاصله‌ی بینِ شاعر به عنوانِ مولف، و شاعر به عنوانِ تجربه‌کننده‌ی شعر را از میان بردارد. به عنوانِ مثال برای تاکید بر «عاشقی» از منطق زبانیِ یک عاشقِ شیدا سخن می‌گفتند. این فرم، در نهایت منجر به انعکاسِ روان‌پریشیِ نهادینه در سوژه‌ی ایرانی، نه تنها در محتوا، بلکه در فرم شد. فرمِ پریشانِ شاعرِ زبانی، آن‌گاه که از منطقِ زبانیِ مالیخولیایی سخن می‌گفت، واقعیتِ تلخِ نهفته در سوژه‌ی زبانی را به صورتِ مخاطب می‌کوبید. بحرانِ نهفته در عمق سوژه به سطح می‌رسید و این وضوح عاملِ سلبِ آرامش سوژه‌ی درگیر با شعر می‌شد.

چرخشِ شعرِ ساده‌نویسی، در ابتدای دهه‌ی هشتاد، درست نقطه‌ی مقابلِ شعرِ زبانی و بازگشت به رسالتِ شعری بود. ساختارِ زبانیِ شعر ساده‌نویسی، هرچند نه کاملن، به ساختارِ معمولِ زبان نزدیک‌تر است. از سوی دیگر، اغلب اوقات با نهفتنِ واقعیاتِ بیرونی در تصاویر، بازی‌های زبانی و ساخت‌های مجازی دنیایی مبهم تولید می‌کند که هرچند دسترسیِ به کنهِ تلخِ آن بسیار ساده است؛ وهم و عدم وضوح آن، آرامشِ موردنظرِ کریستوا را موجب می‌شود. دنیایِ شعرِ ساده‌نویسی نسبت به دنیای شعرِ زبانی انتزاعی‌تر است و مرزِ خود را با دنیای واقع حفظ می‌کند، گویی تصویرِ ذهنیِ دنیای واقع است و این دقیقن دنیای مورد نظر امر نشانه‌ای است. دنیایی که هنوز تمایزِ میانِ جهانِ بیرون و درون برای کودک اتفاق نیفتاده بود و او دچار ازخودبیگانگی نشده بود. در این مورد باید این موضوع را متذکر شد که صحبت‌های بالا به معنای عدمِ تعهد و یا رنگِ زیبا زدن به واقعیات اجتماعی نیست؛ بلکه آن را باید در تقابل با متون نماینده‌ی امر نمادین مانند کتاب‌ها و تحلیل‌های جامعه‌شناختی، بیانیه‌های سیاسی و واقعیاتِ روزمره‌ی زندگی درک کرد که وضوحِ امور را به صورتِ مخاطب می‌کوبند.

 

A Dialogue out of Nothing

۰۹ آذر

بخش اعظمی از به‌گا رفته‌های اطراف‌ام نصف فارسی حرف می‌زنن نصف انگلیسی. بخش اعظمی‌شون وسط حرف زدن یهو کانال عوض می‌کنن، وسط فکر کردن‌شون حتا.

And you know why? ‘cause they’ve exprienced Nothing, it’s all about of Nothing. it’s all out of Nothing. they HAVE exprienced Nothing and that is the problem. they have exprienced it and that makes a difference. A difference between Persian and English and they have exprienced this difference because they have expreinced nothing.

ما تو فارسی می‌گیم هیچ اتفاقی نیفتاده، ولی اون‌ها می‌گن

Nothing Happened.

ما داریم از نبود چیزی حرف می‌زنیم. اون‌ها از اتفاق افتادن یه چیزی. ما داریم وجود داشتن چیزی رو نفی می‌کنیم. اون‌ها دارن می‌گن یه چیزی هست. یه چیزی اتفاق افتاده. یه چیزی به اسم ناثینگ اتفاق افتاده. این فرق بین ما و اون‌هاست. و این آدم‌ها این فرق رو فهمیدن. اون‌ها «هیچ» رو درک کردن. و می‌دونن هیچ نبودنِ چیزی نیست، دقیقن خودِ بودنِ هیچ ئه.

 

۲۶ آبان

و سنگینیِ سر سهم من شد،

و سیاهیِ دورِ چشم سهمِ او؛

و تاب بازی،

             زیر آسمانِ سربی سهم آن‌یکی

- این آسمون وقتی می‌خواد بباره هم قرمز نمی‌شه، همه‌اش همین خاکستریِ …

و چشم‌های خاکستری که سهمِ من بود،

زیر آب دفن شد.

و آب مرگ را از گلو پایین داد.

و مرگ پایین رفت.

و مرگ پایین رفت.

و مرگ پخش شد،

شد گردِ روی کتاب‌ها،

شد موی مچاله شده گوشه‌ی دیوار،

شد ته‌ریشِ روی صورتِ من.

 

و از مرگ همه سهم داشتند.

و همه از مرگ آن‌قدر پر شدند،

که برای سرب

جایی باقی نماند.

و طناب‌ها که دیگر نا نداشتند،

تاب شدند؛

تا کودکان را

          سمتِ سرب پرتاب کنند.