<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>شطحیات شبانه</title>
	<atom:link href="http://theselfdestructor.com/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://theselfdestructor.com</link>
	<description>دغدغه‌ی حضور دارد</description>
	<lastBuildDate>Fri, 11 May 2012 09:55:39 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>عطا و لقای شبکه&#8204;های اجتماعی/ یک: هویت&#8204;یابیِ مجازی</title>
		<link>http://theselfdestructor.com/?p=901</link>
		<comments>http://theselfdestructor.com/?p=901#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 11 May 2012 09:48:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>م.عاصی</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلی]]></category>
		<category><![CDATA[رسانه]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های من]]></category>
		<category><![CDATA[اروین گافمن]]></category>
		<category><![CDATA[شبکه‌های اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[فیس‌بوک]]></category>
		<category><![CDATA[گودر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://theselfdestructor.com/?p=901</guid>
		<description><![CDATA[شبکه‌های اجتماعی، بسته به خصوصیات‌شان، بسترهایی هستند که فرصتِ نمایشِ جنبه‌های مختلفی از خود (self) افراد را مهیا می‌کنند، جنبه‌هایی که به دلایلِ مختلف در دیگر مجامعِ عمومی سرکوب می‌شوند و یا فرصتِ نمایش ندارند. هویت‌های دروغین و مستعار از اصولِ آشنای این فضاها اند که فرصت را برای نمایشِ جنبه‌های ممنوعه و سرکوب‌شده‌ی زندگیِ افراد مهیا می‌کنند، گذشته از این در بسیاری از این شبکه‌ها نهادهای کنترل کننده (از خانواده گرفته تا نهادهای قضایی) غایبینِ اصلیِ صحنه‌اند.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">شکل‌گیریِ هویتِ اشخاص فرآیندی است متاثر از عواملِ ذاتی و اکتسابیِ بسیار. از طرفی فرد تحتِ تاثیرِ عواملِ وراثتی است و از طرفی تحت تاثیر عواملِ محیطی مانند وضعیتِ خانوادگی و جغرافیایی و آموزش و&#8230; به طبع، برای توضیحِ این روند نیز نظریه‌های بسیاری ارائه شده‌اند که هرکدام جنبه‌های مثبت و کاستی‌هایی دارند. با ظهورِ شبکه‌های اجتماعی در پهنه‌ی اینترنت، کاربران هم‌زمان با تولید محتوا، هویت‌هایی شخصی برای خود ساختند که بعضن با هویتِ دنیای واقع‌شان متفاوت بود. به این ترتیب آزمایش‌گاهِ جدیدی برای این نظریات فراهم شد، که اروین گافمن، جامعه‌شناسِ آمریکایی یکی از کارآمدترین نظریاتِ این آزمایش‌گاه را ارائه داده بود. </p>
<p align="justify">او در کتاب‌اش «ارائه‌ی خود در زندگی روزمره»<a href="#_ftn1_8974" name="_ftnref1_8974">[۱]</a> زندگی را در ذاتِ خود، همانند صحنه‌ی تئاتر می‌داند، زندگی به لحظاتِ «روی صحنه» و «پشتِ صحنه» تقسیم می‌شود و افراد بازی‌گرانِ صحنه‌ی تئاتر زندگی اند. بنابراین وی خود (self) را به صورتِ مجموعه‌ای از نماهای ظاهری که در مقابلِ مخاطبانِ متفاوت قدعلم می‌کنند، معرفی می‌کند. این نماهای ظاهری تنها برای این ظهور می‌یابند که خودِ ذاتیِ نهفته درونِ «هنرپیشه»‌ی اجتماعی را بیرون کشند. در واقع خود معلول آن نمای ظاهری است و نه علتِ آن. هم‌چنین، خود (self) چیزی نیست که شما به صورتِ فردی آن‌را داشته باشید، بلکه برخاسته از تعامل با دیگر بازی‌گران موجود در صحنه‌ی اجتماعی است. چنین تلقی‌ای از فرآیندِ شکل‌گیریِ هویت، اهمیتِ فراوانی برای بسترِ نمایشِ این نماهای ظاهری (معادلِ سنِ تئاتر) قائل می‌شود، و دقیقن همین نکته کلیدِ کارآمدی نظریه برای تحلیل هویت‌های شکل‌گرفته در شبکه‌های اجتماعی است.</p>
<p align="justify">شبکه‌های اجتماعی، بسته به خصوصیات‌شان، بسترهایی هستند که فرصتِ نمایشِ جنبه‌های مختلفی از خود (self) افراد را مهیا می‌کنند، جنبه‌هایی که به دلایلِ مختلف در دیگر مجامعِ عمومی سرکوب می‌شوند و یا فرصتِ نمایش ندارند. هویت‌های دروغین و مستعار از اصولِ آشنای این فضاها اند که فرصت را برای نمایشِ جنبه‌های ممنوعه و سرکوب‌شده‌ی زندگیِ افراد مهیا می‌کنند، گذشته از این در بسیاری از این شبکه‌ها نهادهای کنترل کننده (از خانواده گرفته تا نهادهای قضایی) غایبینِ اصلیِ صحنه‌اند. به عنوانِ مثال دختری را فرض کنید که به خاطرِ فشار خانواده و یا موقعیتِ اجتماعیِ خاص مجبور به رعایتِ پوششِ سخت و به دور از هنجارهای جامعه است، چنین فردی در فضای فیس بوک می‌تواند از عکسِ پروفایلی که به پوششِ هنجارِ جامعه نزدیک‌تر است استفاده کند و یا فردی را فرض کنید با ناهنجاری‌ای در ستونِ فقرات، که باعثِ تصویرِ نامناسبِ وی از خودش می‌شود؛ چنین فردی آزاد است که این خصیصه‌ی خود را در فضای مجازی حذف کند و اطلاعاتِ خاصی درباره‌ی آن ندهد؛ عملی که در دنیای واقع امکان‌پذیر نیست. </p>
<p align="justify">هم‌چنین شبکه‌های اجتماعی فراهم کننده‌ی تماشاچیانِ صحنه‌ی تئاترند. وضعیتی را در نظر بگیرید که فرد از هنجارهای اطرافیانِ خود فاصله گرفته و سلایق، دغدغه‌ها و آگاهیِ او با محیطِ اطراف‌اش تفاوت کرده. چنین موقعیتی می‌تواند در اثرِ تغییرِ محلِ زندگی شخص، تحصیلِ وی و &#8230; به وجود آید. در این وضعیت فرد با کم‌بودِ تماشاچی مواجه می‌شود، چرا که سخنان و رفتارهایش بین اطرافیان‌اش غیرعادی و گه‌گاه بی‌معنی جلوه می‌کند. شبکه‌های اجتماعی می‌توانند در چنین مواقعی گستره‌ی وسیعی از تماشاچیان با سلایق و دغدغه‌های گوناگون در برابر وی قرار دهند و این کمبود را جبران کنند. </p>
<p align="justify">از جهتِ دیگر، بسترِ شبکه‌ی اجتماعی، مشخص کننده و جهت دهنده‌ی هویت‌های شکل‌گرفته در آن است. به عنوان مثال شبکه‌ای مانند فیس‌بوک در ارتباطِ تنگاتنگ با هویتِ شخص در دنیای واقع (اسم، دوستان، حوادث زندگی و&#8230;) است و شبکه‌هایی مانند فرند فید و یا گودر ارتباط شان با دنیای واقعِ افراد محدودتر است. این موضوع جدای از این‌که آزادیِ بیش‌تری برای فعالیتِ کاربران در این گروه از شبکه‌ها مهیا می‌کند؛ باعث می‌شود فرد در معرضِ تنوعِ بیشتری از سلایق قرار گرفته و به مرور سلیقه/آگاهیِ خودش نیز دچارِ تحول گردد. تحولی که ممکن است به دنیای واقع و دیگر شبکه‌های اجتماعی‌ای که در آن‌ها عضو است نیز سرایت کند. هم‌چنین شکلِ شبکه‌ی اجتماعی به‌منزله‌ی شکلِ سنِ تئاتر است که مقتضیاتِ نمایشِ اجرا شده را کنترل می‌کند. به عنوانِ مثال گودر بر خلافِ فیس‌بوک که معطوف بر اتفاقاتِ زندگیِ روزمره است، بیشتر بر تولیدِ محتوا تمرکز دارد و برای شکل‌دهیِ سوژه‌ی ایده‌آلِ فردی که در بالا مثال زدیم (بازی‌گرِ بدونِ تماشاچی) بستر مناسب‌تری است. (دقیقن به همین دلیل فضای شکل گرفته در این شبکه از هنجارهای جامعه‌ی ایرانی فاصله‌ی بیش‌تری داشت). </p>
<p align="justify">مجموعه‌ای از امکاناتی شبیهِ این، باعثِ محبوبیت و همه‌گیریِ سریعِ شبکه‌های اجتماعی شد. امکاناتی که در کنارِ کارآمدی‌شان می‌توانند به پاشنه‌ی آشیلِ این شبکه‌ها نیز تبدیل شوند.</p>
<p align="justify">&#160;</p>
<p align="justify">× متنِ فوق پیش از این در شماره‌ی سوم نشریه‌ی روزگاران دانشگاه صنعتی شریف انتشار یافته است.</p>
<div align="justify">
<hr align="right" size="1" width="33%" /></div>
<p align="justify"><a href="#_ftnref1_8974" name="_ftn1_8974">[۱]</a> The Presentation of self in every-day life</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://theselfdestructor.com/?feed=rss2&#038;p=901</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>It all depends on tomorrows</title>
		<link>http://theselfdestructor.com/?p=896</link>
		<comments>http://theselfdestructor.com/?p=896#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 May 2012 10:09:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>م.عاصی</dc:creator>
				<category><![CDATA[روز نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://theselfdestructor.com/?p=896</guid>
		<description><![CDATA[۱ زردیِ جاده تصعید می‌شد روی سبزیِ کناره‌اش. این تنها چیزی بود که از اطراف‌ام می‌تونستم درک کنم، به اضافه‌ی قطره‌های عرقی که از سینه‌ام سر می‌خوردن پایین. کلافه شده بودم. انگار هر چیزی رو که می‌شد حواس رو پرت‌اش کرد ازم گرفته بودن که هیچ چیز مزاحم تشویشِ ذهنی‌ام نشه. هیچ چیز برای کمک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">۱</p>
<p align="justify">زردیِ جاده تصعید می‌شد روی سبزیِ کناره‌اش. این تنها چیزی بود که از اطراف‌ام می‌تونستم درک کنم، به اضافه‌ی قطره‌های عرقی که از سینه‌ام سر می‌خوردن پایین. کلافه شده بودم. انگار هر چیزی رو که می‌شد حواس رو پرت‌اش کرد ازم گرفته بودن که هیچ چیز مزاحم تشویشِ ذهنی‌ام نشه. هیچ چیز برای کمک بهم نمونده بود. نویز روی نویز.</p>
<p align="justify">تا این‌که دو تا دست از پشت اومدن و جلوی چشم‌هام رو گرفتن. همه‌چیز سیاه شد.</p>
<p align="justify">۲</p>
<p align="justify">می‌دونی؟ مثلِ این می‌مونه که تمام مدت داری از بالای یه کپه‌ی آتیش همه‌چی رو می‌بینی. دیدی هوای گرمِ بالای آتیش چه‌جوری همه‌چی رو می‌لرزونه؟ یه هم‌چین وضعی دارم من تمام مدت. همه‌چی می‌لرزه، همه‌چی درهم می‌شه، مشوش می‌شه. و خب؟ می‌دونی بعد این‌همه مدت به چه نتیجه‌ای رسیدم؟ فک می‌کنم این‌همه وقت فقط داشتم وقت‌ام رو تلف می‌کردم. رو آتیش آب هم که بریزی و خاموش‌اش هم که کنی باز هم ذغال‌ها گرما دارن. باز هم هوای گرمِ بالاشون همه‌چی رو می‌لرزونه. هیچ چیز فرق نمی‌کنه. حالا می‌خوام تصویرِ پشت‌زمینه رو عوض کنم. یه‌چیزی بذارم جاش که وقتی می‌لرزه، وقتی در هم بر هم می‌شه غصه نخورم. لرزش رو نمی‌شه حذف کرد، ایمان آوردم به این، برعکس، می‌خوام تصویری که قراره از پشتِ هوای گرم ببینم رو طوری عوض کنم، که با لرزیدن‌اش حتا حال هم بکنم. این همه وقت فقط داشتم وقت تلف می‌کردم که دنبالِ آب می‌گشتم که بریزم رو آتیش. </p>
<p align="justify">۳</p>
<p align="justify">دست‌ها که کنار رفتن، سرخیِ درخت‌های افرا بود که زردیِ جاده رو می‌شوند سر جاش. یه تونلِ سرخ از درخت‌هایی که خم شدن روی جاده‌ی زرد. ادامه‌ی جاده رو آب برده بود، پیاده شدم؛ کسی توی ماشین نبود. دراز کشیدم، آبی که جاده رو برده بود، حالا دیگه پایین گرفته بود، بدن‌ام رو تو خودش غرق کرد، خیلی آروم از دورم رد می‌شد. چشم‌هام رو بستم، با چشم‌های بسته هم می‌شد سرخیِ درخت‌های افرا رو درک کرد. خنکیِ آب با گرمیِ راه‌راهِ آفتاب رو پوستِ سینه‌ام دوگانه‌ای رو درست کرده بود که دوست‌اش داشتم. اثری از تشویش‌ام باقی نموند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://theselfdestructor.com/?feed=rss2&#038;p=896</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تفکر سیاسی رنه دکارت</title>
		<link>http://theselfdestructor.com/?p=893</link>
		<comments>http://theselfdestructor.com/?p=893#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 May 2012 11:28:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>م.عاصی</dc:creator>
				<category><![CDATA[تحلیلی]]></category>
		<category><![CDATA[شبه فلسفی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://theselfdestructor.com/?p=893</guid>
		<description><![CDATA[جنبه‌های سیاسیِ فلسفه‌ی رنه دکارت بسیار مبهم و متناقض به نظر می‌رسد و بسیاری اوقات اشارات مستقیمِ وی را می‌توان در تقابل با نتایجِ منطقیِ تفکراتِ وی یافت. به صورتِ کلی، فلسفه‌ی وی آبستنِ بسیاری نتایج و تبعاتِ سیاسیِ اصلاح طلبانه و هم‌چنین یادآورِ برخی اصول مردم‌سالارانه است، ولی وی مرتبا این نتایج را نفی کرده و در مقابلِ آن‌ها موضع گرفته است. این موضوع را می‌توان در پرتوِ  محافظه‌کاری و ترسِ وی از مقاماتِ کلیسا و مقاماتِ سیاسی درک کرد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">به روالِ قبل، این تحقیق برای کسایی که خواستند استفاده کنند و احیانن کسایی که بخوان خیلی خلاصه در این زمینه اطلاعات جمع کنن. </p>
<p align="justify">&#160;</p>
<p align="justify"><a href="http://theselfdestructor.com/wp-content/uploads/political-philosophy-in-descartes-thought.pdf" target="_blank"><strong>دانلود مقاله</strong></a></p>
<p align="justify">&#160;</p>
<p align="justify"><strong>خلاصه و نتیجه‌گیری</strong></p>
<p align="justify">جنبه‌های سیاسیِ فلسفه‌ی رنه دکارت بسیار مبهم و متناقض به نظر می‌رسد و بسیاری اوقات اشارات مستقیمِ وی را می‌توان در تقابل با نتایجِ منطقیِ تفکراتِ وی یافت. به صورتِ کلی، فلسفه‌ی وی آبستنِ بسیاری نتایج و تبعاتِ سیاسیِ اصلاح طلبانه و هم‌چنین یادآورِ برخی اصول مردم‌سالارانه است، ولی وی مرتبا این نتایج را نفی کرده و در مقابلِ آن‌ها موضع گرفته است. این موضوع را می‌توان در پرتوِ محافظه‌کاری و ترسِ وی از مقاماتِ کلیسا و مقاماتِ سیاسی درک کرد.</p>
<p align="justify">&#160;</p>
<p align="center"><a href="http://creativecommons.org/licenses/by-nc/3.0/" rel="license"><img style="border-right-width: 0px; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px" alt="Creative Commons License" src="http://i.creativecommons.org/l/by-nc/3.0/88x31.png" /></a>    <br /><span rel="dct:type" property="dct:title" href="http://purl.org/dc/dcmitype/Text" xmlns:dct="http://purl.org/dc/terms/">Political philosophy in Descartes thought</span> by <a href="http://theselfdestructor.com/" rel="cc:attributionURL" property="cc:attributionName" xmlns:cc="http://creativecommons.org/ns#">M. Kazem Abad</a> is licensed under a <a href="http://creativecommons.org/licenses/by-nc/3.0/" rel="license">Creative Commons Attribution-NonCommercial 3.0 Unported License</a>.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://theselfdestructor.com/?feed=rss2&#038;p=893</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یه روز خوب می&#8204;یاد، این رو می&#8204;دونم</title>
		<link>http://theselfdestructor.com/?p=889</link>
		<comments>http://theselfdestructor.com/?p=889#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Apr 2012 08:21:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>م.عاصی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://theselfdestructor.com/?p=889</guid>
		<description><![CDATA[آب حالا دیگه مرتب تا کتف‌ام بالا می‌یومد و دوباره برمی‌گشت تا کمرم. چند ساعت بود این‌جا دراز کشیده بودم؟ نمی‌دونم، فقط می‌دونم اول‌اش کاملن روی ساحل بودم. و این‌که حالا دیگه چند سانتی توی شن‌ها فرو رفته بودم. نمی‌دونم از سردیِ آب بود یا ساییده‌شدنِ شن‌ها به بدن‌ام، ولی بدن‌ام به کل سِر شده بود، مثلِ چشم‌ام که از بس به روشنیِ آسمون خیره شده بود غیر از یه محیطِ زرد و سرخ چیزی درک نمی‌کرد. حاضر بودم هرچیزی رو بدم تا این وضع ادامه پیدا کنه، هرکاری کنم که این قلقلکی که خوردنِ آب به موهای پشتِ گردن‌ام درست می‌کرد رو تا ابد تجربه کنم. عادت نداشتم به حس‌های ابدی، ولی این‌یکی رو دوست داشتم تو همین وضع تا ابد حفظ کنم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-indent: -18pt; mso-list: l1 level1 lfo1" dir="rtl" class="MsoListParagraph" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt; mso-bidi-font-family: calibri; mso-bidi-theme-font: minor-latin"><span style="mso-list: ignore">-<span style="font: 7pt &quot;Times New Roman&quot;">&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; -&#160; </span></span></span><span dir="rtl"></span><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">یه روز خوب می‌یاد. قول می‌دم بهت. این قطره‌های خون رو نگاه کن که دارن از نوکِ ناخن‌هات می‌چکن. همین‌ها دارن می‌گن که یه روز خوب می‌یاد. نگران نباش.</span><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt" dir="ltr">
</p>
<p>   </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span dir="rtl"></span><b><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; color: #a6a6a6; font-size: 16pt; mso-themecolor: background1; mso-themeshade: 166" lang="FA"><span dir="rtl"></span>۱
</p>
<p>     </span></b></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%" dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">آب حالا دیگه مرتب تا کتف‌ام بالا می‌یومد و دوباره برمی‌گشت تا کمرم. چند ساعت بود این‌جا دراز کشیده بودم؟ نمی‌دونم، فقط می‌دونم اول‌اش کاملن روی ساحل بودم. و این‌که حالا دیگه چند سانتی توی شن‌ها فرو رفته بودم. نمی‌دونم از سردیِ آب بود یا ساییده‌شدنِ شن‌ها به بدن‌ام، ولی بدن‌ام به کل سِر شده بود، مثلِ چشم‌ام که از بس به روشنیِ آسمون خیره شده بود غیر از یه محیطِ زرد و سرخ چیزی درک نمی‌کرد. حاضر بودم هرچیزی رو بدم تا این وضع ادامه پیدا کنه، هرکاری کنم که این قلقلکی که خوردنِ آب به موهای پشتِ گردن‌ام درست می‌کرد رو تا ابد تجربه کنم. عادت نداشتم به حس‌های ابدی، ولی این‌یکی رو دوست داشتم تو همین وضع تا ابد حفظ کنم.<span style="mso-spacerun: yes">&#160; </span>
</p>
<p>   </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">
<p>&#160;</p>
<p>   </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><b><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; color: #a6a6a6; font-size: 16pt; mso-themecolor: background1; mso-themeshade: 166" lang="FA">۲
</p>
<p>     </span></b></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%; margin: 0cm 47.3pt 10pt 42.55pt" dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><i><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">یک تکه برید. گذاشت روبروی او در کاسه. زن اول پس زد، مرد با دست به جلو هل داد. زن خندید، قبول کرد، شروع کرد خوردن. با ولع. مرد دوباره مشغول بریدن شد، چاقو غرق خون بود. او چشم‌اش را بسته بود که صحنه را نبیند و با ولع می‌خورد. دوباره کاسه را پر کرد. زن دیگر کاسه را پس نزد، کشیدش جلو، به گوشتِ غرقِ خون نگاه کرد؛ شروع کرد خوردن، بدون ولع. مرد دوباره شروع کرد بریدن یک تکه‌ی دیگر. زن چشم‌اش را نبسته بود، اما مثل این‌که چاقو را، که سعی می‌کرد گوشتِ بدن مرد را جدا کند، نمی‌دید. روبرو را نگاه می‌کرد و غذایش را می‌خورد. کاسه را از خون خالی می‌کرد. مرد نگذاشت کاسه کاملن خالی شود، حالا گوشت راحت‌تر بریده می‌شد. دوباره کاسه را پر کرد. زن دیگر اشتیاق نداشت به خوردن. به اکراه می‌خورد. مرد می‌برید. زن دست کشید از خوردن. مرد نگاه‌اش کرد. زن دوباره شروع کرد به خوردن. مرد هم‌چنان گوشتِ بدن‌اش را می‌برید، اما نگاه‌اش به زن بود. اگر نگاه‌اش نبود زن دیگر نمی‌خورد. دوباره تکه گوشتی انداخت داخل کاسه. زن با خشم کاسه را عقب زد. مرد با خشم هل‌اش داد جلو. با دستِ خودش گوشت را برداشت و در دهان زن گذاشت، زن کوتاه آمد، باز هم خورد. مرد هنوز بدن‌اش را تکه تکه می‌برید و با دستِ خودش می‌گذاشت در دهانِ زن. زن تف کرد، صورتِ مرد پوشیده شد از خون و گوشت له شده. اما مرد هنوز به زور گوشت می‌گذاشت در دهانِ زن، زن دیگر نمی‌خورد، تف می‌کرد. اما مرد ادامه می‌داد. زن تف می‌کرد، مرد ادامه می‌داد، در حالی که صورت‌اش پوشیده بود از خون و گوشتِ له شده.
</p>
<p>     </span></i></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%" dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">سنگینی دو تا ساعد روی شونه‌هام نشست.
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%; text-indent: -18pt; mso-list: l0 level1 lfo2" dir="rtl" class="MsoListParagraph" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt; mso-bidi-font-family: calibri; mso-bidi-theme-font: minor-latin"><span style="mso-list: ignore">-<span style="font: 7pt &quot;Times New Roman&quot;">&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; -&#160;&#160; </span></span></span><span dir="rtl"></span><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">خودشیفته!! &#8230; روزی چند بار این‌ها رو نگاه می‌کنی؟</span><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt" dir="ltr">
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%" dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">عضله‌های صورت‌ام رو یه کم شل‌تر کردم.
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%; text-indent: -18pt; mso-list: l0 level1 lfo2" dir="rtl" class="MsoListParagraph" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt; mso-bidi-font-family: calibri; mso-bidi-theme-font: minor-latin"><span style="mso-list: ignore">-<span style="font: 7pt &quot;Times New Roman&quot;">&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; -&#160; </span></span></span><span dir="rtl"></span><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">هر روز که نیست، فقط همچین شب‌هایی&#8230;ده بار، بیس بار. نمی‌دونم می‌ذارم رو شافل. تنها چیزی هم که نمی‌بینم همین‌هان.</span><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt" dir="ltr">
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%" dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">لپ‌تاپ رو بست. نشست رو کاناپه کنارم.
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%; text-indent: -18pt; mso-list: l0 level1 lfo2" dir="rtl" class="MsoListParagraph" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt; mso-bidi-font-family: calibri; mso-bidi-theme-font: minor-latin"><span style="mso-list: ignore">-<span style="font: 7pt &quot;Times New Roman&quot;">&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; -&#160; </span></span></span><span dir="rtl"></span><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">چته؟</span><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt" dir="ltr">
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%" dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">جواب خاصی نداشتم که بهش بدم.
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%; text-indent: -18pt; mso-list: l0 level1 lfo2" dir="rtl" class="MsoListParagraphCxSpFirst" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt; mso-bidi-font-family: calibri; mso-bidi-theme-font: minor-latin"><span style="mso-list: ignore">-<span style="font: 7pt &quot;Times New Roman&quot;">&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; -&#160; </span></span></span><span dir="rtl"></span><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">این‌جا چی‌کار می‌کنی؟</span><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt" dir="ltr">
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%; text-indent: -18pt; mso-list: l0 level1 lfo2" dir="rtl" class="MsoListParagraphCxSpLast" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt; mso-bidi-font-family: calibri; mso-bidi-theme-font: minor-latin"><span style="mso-list: ignore">-<span style="font: 7pt &quot;Times New Roman&quot;">&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; -&#160; </span></span></span><span dir="rtl"></span><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">از ده این‌طور ها آن ای. یکی دوبار آن و آف شدم. پی‌ام ندادی، فهمیدم یه مرگی‌ات هس.</span><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt" dir="ltr">
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%" dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">خندیدم. نمی‌دونم خوش‌حالی‌ام تو صورت‌ام خونده می‌شد یا نه. دوست نداشتم خونده شه. گفتم:
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%; text-indent: -18pt; mso-list: l0 level1 lfo2" dir="rtl" class="MsoListParagraphCxSpFirst" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt; mso-bidi-font-family: calibri; mso-bidi-theme-font: minor-latin"><span style="mso-list: ignore">-<span style="font: 7pt &quot;Times New Roman&quot;">&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; -&#160; </span></span></span><span dir="rtl"></span><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">کلید رو دقیقن واسه همین دادم بهت. ولی همیشه این‌جوری بی‌خبر نیای‌ها. یهو گندَم بالا بیاد.</span><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt" dir="ltr">
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%; text-indent: -18pt; mso-list: l0 level1 lfo2" dir="rtl" class="MsoListParagraphCxSpLast" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt; mso-bidi-font-family: calibri; mso-bidi-theme-font: minor-latin"><span style="mso-list: ignore">-<span style="font: 7pt &quot;Times New Roman&quot;">&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; -&#160;&#160; </span></span></span><span dir="rtl"></span><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">بی‌خبر نبود، اگه هم جوره دیگه خبر می‌کردم، گند برت می‌داشت.</span><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt" dir="ltr">
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%" dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">جدی ادامه داده بود. نمی‌خواست بذاره بزنم خطِ شوخی. از سنگینی‌ای که فضای بحث‌مون، اگه همون‌جور ادامه‌اش می‌دادیم، پیدا می‌کرد، خوش‌ام می‌یومد. از حضور اون توی این فضای سنگین هم خوش‌ام می‌یومد. حتا چه بسا لذت هم می‌بردم. اما ناخودآگاه سعی کرده بودم مسیر رو طوری تغییر بدم که فضا خیلی سنگین نشه.
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%; text-indent: -18pt; mso-list: l0 level1 lfo2" dir="rtl" class="MsoListParagraphCxSpFirst" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt; mso-bidi-font-family: calibri; mso-bidi-theme-font: minor-latin"><span style="mso-list: ignore">-<span style="font: 7pt &quot;Times New Roman&quot;">&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; </span></span></span><span dir="rtl"></span><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA"><span style="mso-spacerun: yes"> &#8211; </span>حرف بزن.</span><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt" dir="ltr">
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%; text-indent: -18pt; mso-list: l0 level1 lfo2" dir="rtl" class="MsoListParagraphCxSpLast" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt; mso-bidi-font-family: calibri; mso-bidi-theme-font: minor-latin"><span style="mso-list: ignore">-<span style="font: 7pt &quot;Times New Roman&quot;">&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; -&#160;&#160; </span></span></span><span dir="rtl"></span><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">از چی؟ &#8230; بی‌خیال.</span><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt" dir="ltr">
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%" dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">سکوت کردم.
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%; text-indent: -18pt; mso-list: l0 level1 lfo2" dir="rtl" class="MsoListParagraphCxSpFirst" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt; mso-bidi-font-family: calibri; mso-bidi-theme-font: minor-latin"><span style="mso-list: ignore">-<span style="font: 7pt &quot;Times New Roman&quot;">&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; -&#160; </span></span></span><span dir="rtl"></span><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">این کلیپ ئه رو دوس ندارم.</span><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt" dir="ltr">
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%; text-indent: -18pt; mso-list: l0 level1 lfo2" dir="rtl" class="MsoListParagraphCxSpMiddle" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt; mso-bidi-font-family: calibri; mso-bidi-theme-font: minor-latin"><span style="mso-list: ignore">-<span style="font: 7pt &quot;Times New Roman&quot;">&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; -&#160;&#160; </span></span></span><span dir="rtl"></span><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">من اما دوس‌اش دارم. من‌ام. این من ئه. زندگی‌ام.</span><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt" dir="ltr">
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%; text-indent: -18pt; mso-list: l0 level1 lfo2" dir="rtl" class="MsoListParagraphCxSpLast" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt; mso-bidi-font-family: calibri; mso-bidi-theme-font: minor-latin"><span style="mso-list: ignore">-<span style="font: 7pt &quot;Times New Roman&quot;">&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; -&#160;&#160; </span></span></span><span dir="rtl"></span><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">نمی‌فهمم‌اش. حال‌ام رو به هم می‌زنه.</span><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt" dir="ltr">
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%" dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">لپ‌تاپ رو باز کرد. دست‌ام رو بردم لای دست‌هاش روی کی‌برد. گیلمور شروع کرد فرانسوی خوندن.
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%; text-indent: -18pt; mso-list: l0 level1 lfo2" dir="rtl" class="MsoListParagraph" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt; mso-bidi-font-family: calibri; mso-bidi-theme-font: minor-latin"><span style="mso-list: ignore">-<span style="font: 7pt &quot;Times New Roman&quot;">&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; -&#160;&#160; </span></span></span><span dir="rtl"></span><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">با اجازه!</span><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt" dir="ltr">
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%" dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">معنیِ این، این بود که ول دادم که بحث بره هرجایی که می‌خواد. که بعدش سکوت کنم و از بودن‌اش توی فضای سنگین‌ِ سیاه‌ام لذت ببرم. حضورش کمک‌ام می‌کرد که ایمان بیارم روزهای خوب قراره بیان.</span><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt" dir="ltr">
</p>
<p>   </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">
<p>&#160;</p>
<p>   </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><b><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; color: #a6a6a6; font-size: 16pt; mso-themecolor: background1; mso-themeshade: 166" lang="FA">۳
</p>
<p>     </span></b></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">گفتم:
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-indent: -18pt; mso-list: l0 level1 lfo2" dir="rtl" class="MsoListParagraph" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt; mso-bidi-font-family: calibri; mso-bidi-theme-font: minor-latin"><span style="mso-list: ignore">-<span style="font: 7pt &quot;Times New Roman&quot;">&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; </span></span></span><span dir="rtl"></span><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA"><span style="mso-spacerun: yes"> -&#160; </span>موزیکِ ترنس منتها درجه‌ی انتزاع تو موسیقی ئه. مرحله‌ی نقاشی‌های آبستره است تو نقاشی. بیانِ بدونِ کلام. </span><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt" dir="ltr">
</p>
<p>   </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">خفه‌ام کرد. گفت بذار گوش کنیم.
</p>
<p>   </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">زیاد طول نکشید که یه سری نور آبی و قرمز که می‌چرخیدن به نورِ سبز اضافه شدن. غیر از خودمون دو نفر کسی تو خونه نبود. گفت:
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-indent: -18pt; mso-list: l0 level1 lfo2" dir="rtl" class="MsoListParagraph" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt; mso-bidi-font-family: calibri; mso-bidi-theme-font: minor-latin"><span style="mso-list: ignore">-<span style="font: 7pt &quot;Times New Roman&quot;">&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; -&#160;&#160; </span></span></span><span dir="rtl"></span><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">بذار زنگ بزنن. این تموم شه حداقل، بعدش می‌ریم پایین. آخرش می‌یان بالا یه‌کم می‌گردن یه کم هم یک به دو می‌کنیم باهاشون، ول می‌کنن می‌رن وقتی چیزی پیدا نکنن. بذار این آهنگه تموم شه ولی.</span><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt" dir="ltr">
</p>
<p>   </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">قبول کردم، منتظر شدیم تا آهنگ تموم شه. تموم که شد گفت:
</p>
<p>   </span></p>
<p style="text-indent: -18pt; mso-list: l0 level1 lfo2" dir="rtl" class="MsoListParagraph" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt; mso-bidi-font-family: calibri; mso-bidi-theme-font: minor-latin"><span style="mso-list: ignore">-<span style="font: 7pt &quot;Times New Roman&quot;">&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; -&#160; </span></span></span><span dir="rtl"></span><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">اگه قراره این موسیقیِ آبستره باشه باید حرف‌اش رو قبول کرد. نگاه کن چه‌طور تموم‌اش کرد. یه روز خوب می‌یاد، این رو حضرت آقای فن بیورن وعده داده.</span><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt" dir="ltr">
</p>
<p>   </span></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="line-height: 115%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 12pt" lang="FA">هر دو مون خندیدیم. آروم بودیم، برعکسِ اون‌ها که اون پایین به نظر می‌رسید حسابی کفری شده باشن. باید جمع می‌کردیم می‌رفتیم پایین. ولی نگران نبودیم. قرار بود یه روزِ خوب بیاد. </span><span style="line-height: 115%; font-size: 12pt" dir="ltr">
</p>
<p>   </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://theselfdestructor.com/?feed=rss2&#038;p=889</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>The Only thing that Remains</title>
		<link>http://theselfdestructor.com/?p=885</link>
		<comments>http://theselfdestructor.com/?p=885#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 18 Mar 2012 09:48:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>م.عاصی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های من]]></category>
		<category><![CDATA[جریان سیال ذهن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://theselfdestructor.com/?p=885</guid>
		<description><![CDATA[تنها چیزی که هنوز هم می‌تونستم ازش درک کنم سنگینی‌اش روی پام بود و انحنای سفیدِ روی مژه‌ها. باقی‌اش محو بود، ولی تسلیم. برف نسبت به اون‌روز کم‌تر بود و درشت‌تر. گفتم: «بریم؟» جوابی نداد. پریدم. برف‌های پایین تخته‌سنگ لحظه به لحظه بهم نزدیک‌تر می‌شدن. اون ... اون بالا مونده بود.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">چشم‌هام بسته بود تا موهایی رو که داشتن روی صورت‌ام تکون می‌خوردن به‌تر لمس کنم. دریم تیاتر داشت ادای گیلور رو درمی‌آورد. عضله‌های پشتِ ساق‌ام رو مدام منقبض می‌کرد. «این رو بزن عقب. بذار اولِ سولوش» «بعدی marooned ئه ها» «ایراد نداره، بزن اولِ سولوش».<font color="#800000"> چشم‌ام رو که باز کردم نور کورم کرد. از رو سنگِ روبرویی بغل‌اش کردم. گفتم: «بریم». تخته سنگ به اندازه‌ی کافی بلند نبود، برفِ پایین‌اش لحظه به لحظه بهم نزدیک‌تر می‌شد. اون، اون بالا مونده بود.</font> موها رفتن تو دهن‌ام. حسِ شبیهِ عق زدن اومد، اما خفه‌اش کردم. جای خوبی برای تگری زدن نبود. شوریِ پشتِ گوش اومد کنارِ تارِ مویی که به سقفِ دهن‌ام چسبیده بود. «دوباره بزن‌اش عقب». «باشه». <font color="#800000">سردیِ سنگ دیگه کاملن به شلوارم نفوذ کرده بود، دست‌هام، با این‌که دست‌کش پوشیده بودم، سردشون بود؛ گذاشته بودم‌شون لای پاهام. دست‌های اون هم لای دست‌های من بود. یک‌هو نشونده بودم‌اش که بیا این آهنگ ئه رو گوش کنیم. سرد بود، خیس بود و خسته. نمی‌فهمید کارهام رو. از همون اولِ روز. دل‌ام رو دادم به Marooned ـِ دیوید. اون هم سکوت کرده بود. برای اولین بار از اولِ روز حضورش رو فراموش کردم.</font> سرش رو برگردوند. به چشم‌هام زل زد. «بیش‌تر بگو.» با دست پلک‌هاش رو بستم. پشت‌شون داغ نبود. <font color="#800000">آهنگ که تموم شد چشم‌ام رو باز کردم. نور کورم کرد. برفی که رو ابروم نشسته بود انقدر شده بود که هرجا رو نگاه کنم، یه نوارِ سفیدرنگ بالای چیزهایی که قراره دیده شن بذاره. نگاه‌اش که کردم دیدم سرما داره اذیت‌اش می‌کنه. بغل‌اش کردم که بشینه روی پام. گفتم: «این آهنگ خیلی برام سنگینه &#8230; و خیلی معنا دار.» فقط نگاه می‌کرد. گفتم: «الآن که داشتم گوش‌اش می‌کردم به این فکر می‌کردم که به‌تر از الآن هیچ موقعی می‌یاد؟ و می‌دونی که جواب‌ام به خودم چی بود؟» باز هم فقط نگاه‌ام می‌کرد. اما حس می‌کردم که جواب اون هم نباید با جواب من فاصله‌ی زیادی داشته باشه.</font> گفتم بخونیم. گفت: «چی؟» گفتم: «هرچی، فال-ای» بهونه می‌خواستم. برای اینکه یکی‌مون بشینه روی تخت و شروع کنه برای اون‌یکی که خوابیده خوندن. این‌طوری موقعیت به موقعیتِ عادیِ زندگی نزدیک‌تر می‌شد. دوست داشتم حسِ زندگیِ عادی کنارش رو داشته باشم. دوست داشتم از تک بودنِ اون لحظات فاصله‌ی بیش‌تر و بیش‌تری بگیرم. تک بودنِ لحظات خطرناک ان. دست‌ام رو دراز کردم. براتیگان اومد. شعرهاش بود. فال-ای بازش کردم. </p>
<p dir="ltr">Signaling, we touch,</p>
<p dir="ltr">lying beside each other</p>
<p dir="ltr">like waves.</p>
<p dir="ltr">I roll over into her</p>
<p dir="ltr">and look down through</p>
<p dir="ltr">Candlelight to say,</p>
<p dir="ltr">&quot;Hey, I&#8217;m balling you.&quot;</p>
<p align="justify"><font color="#800000">بهش گفتم پایینِ تخته‌سنگ رو نگاه کنیم. نگاه کردیم با هم. برف روی ابرو و مژه‌اش نشسته بود، گفتم: «من مطمئن‌ام. یه احساس ئه، دلیل نمی‌تونم برات بیارم. اما انقدر قوی هست که مطمئن باشم به‌تر از الآن هیچ روزی نخواهد بود.» تخته‌سنگ به نظرم به اندازه‌ی کافی بلند نمی‌یومد. اما به روی خودم نیاوردم. حرفی ازش نزدم. گفتم: «بریم؟» نگذاشت. قول داد. قولِ روزهای به‌تر.</font> گفت: «دوست‌اش دارم.» من هم دوست‌اش داشتم. گفتم، و اضافه کردم که تو را هم دوست دارم. خندید. کتاب رو ورق زدم:</p>
<p dir="ltr">Things slowly curve out of sight</p>
<p dir="ltr">until they are gone. Afterwards</p>
<p align="left">only the curve</p>
<p dir="ltr">remains.</p>
<p align="justify"><font color="#800000">تنها چیزی که هنوز هم می‌تونستم ازش درک کنم سنگینی‌اش روی پام بود و انحنای سفیدِ روی مژه‌ها. باقی‌اش محو بود، ولی تسلیم. برف نسبت به اون‌روز کم‌تر بود و درشت‌تر. گفتم: «بریم؟» جوابی نداد. پریدم. برف‌های پایین تخته‌سنگ لحظه به لحظه بهم نزدیک‌تر می‌شدن. اون &#8230; اون بالا مونده بود.</font></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://theselfdestructor.com/?feed=rss2&#038;p=885</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>These days, are takin&#8217; me down</title>
		<link>http://theselfdestructor.com/?p=874</link>
		<comments>http://theselfdestructor.com/?p=874#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 15 Feb 2012 07:21:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>م.عاصی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های من]]></category>
		<category><![CDATA[روایتی برای یک دوست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://theselfdestructor.com/?p=874</guid>
		<description><![CDATA[دوست می‌گفت ایده‌ی اولیه‌اش از یک خواب آمده، از یک خوابی که یادش نمی‌آید الان. «این ئه هاف ریممبرد دریم» به قولِ خودش. عبارت‌هایی بود که همیشه‌ی خدا انگلیسی می‌گفت‌شان، این هم از آن‌ها. نما، نمای زنی بوده کنارِ آب‌گیری با یک چوب ماهیگیری به دست و یک کلت هم به دستِ دیگر. می‌گفت زن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">دوست می‌گفت ایده‌ی اولیه‌اش از یک خواب آمده، از یک خوابی که یادش نمی‌آید الان. «این ئه هاف ریممبرد دریم» به قولِ خودش. عبارت‌هایی بود که همیشه‌ی خدا انگلیسی می‌گفت‌شان، این هم از آن‌ها. نما، نمای زنی بوده کنارِ آب‌گیری با یک چوب ماهیگیری به دست و یک کلت هم به دستِ دیگر. می‌گفت زن شبیهِ فروغ بوده، و برای ماهی‌گیری تفنگ برده بوده که ماهی که به قلاب لب زد، دیگر با طناب نکشدش بیرون، همان‌جا با گلوله راحت‌اش کند. می‌گفت ماهی‌ها اشتباه شاید زیاد بکنند در طولِ زندگی‌شان. اما به قلاب که لب زدند اشتباهِ آخر را کرده‌اند، راهِ فرار ندارند. می‌گفت اشتباهِ آخر را نباید با درد بر سرشان بکوبیم. </p>
<p align="justify">می‌گفت زندگی هم آن بالا باید یک نفر را می‌داشت با چوب ماهیگیری و تفنگ. قلاب را که لب زدیم، تفنگ‌اش را در بیاورد و در مغزمان خالی‌اش کند. می‌گفت اشتباهِ آخر را نباید به زورِ دردِ مدام بر سر کوبید.</p>
<p align="justify">&#160;</p>
<p align="justify">* از پروژه‌ی <a href="http://theselfdestructor.com/?tag=%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA" target="_blank">«روایتی برای یک دوست»</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://theselfdestructor.com/?feed=rss2&#038;p=874</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>We&#8217;re Still awake</title>
		<link>http://theselfdestructor.com/?p=870</link>
		<comments>http://theselfdestructor.com/?p=870#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 19:20:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>م.عاصی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های من]]></category>
		<category><![CDATA[روایتی برای یک دوست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://theselfdestructor.com/?p=870</guid>
		<description><![CDATA[دو سال پیش بود حدودن که دن‌کیشوت در گودرش نوشت آدم‌های کافه شده‌ایم. نوشته بود که کافه‌ها قاب گرفته‌اند زندگی‌مان را. و تمام زندگی‌مان را، نه فقط آن قسمتِ دو نفره‌‌اش. که سربازی رفتن و زندان رفتن و این خرابه را ول کردن و آخرِ همه دل گرفتنِ مان هم سهم کافه‌ها شده. به هر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">دو سال پیش بود حدودن که دن‌کیشوت در گودرش نوشت آدم‌های کافه شده‌ایم. نوشته بود که کافه‌ها قاب گرفته‌اند زندگی‌مان را. و تمام زندگی‌مان را، نه فقط آن قسمتِ دو نفره‌‌اش. که سربازی رفتن و زندان رفتن و این خرابه را ول کردن و آخرِ همه دل گرفتنِ مان هم سهم کافه‌ها شده.</p>
<p align="justify">به هر حال، می‌خواهم بگویم خیلی از این آدم‌های کافه‌های دو سال پیش، حالا ول‌شان که کنی تکیه می‌دهند به پشتیِ صندلی و زل می‌زنند به روبرو. به زندگی که قل می‌خورد و پیش می‌رود برای خودش. که خیلی از این آدم‌ها، اگر در جای کمی راحت‌تری باشند دو تا دست‌های‌شان را می‌گذارند روی هم روی میز و سرشان را یک وری می‌گذارند روی دست‌ها. بعد همان‌طور یک وری دنیا را نگاه می‌کنند که قل می‌خورد برای خودش. مثلِ شخصیت‌های ناظرِ سوم شخصِ داستان‌ها. مثلِ ناظرهای بی‌طرف که فقط روایت می‌کنند برای‌تان فیلم را. از دریچه‌ی دید خودشان، بدونِ دست و پا زدن که مخاطب حالا قبول می‌کند دریچه‌ی دید مرا یا نه؟ مثلِ من می‌بیند یا نه؟</p>
<blockquote>
<p align="justify">می‌خواهم یگویم خیلی از این آدم‌ها حالا آرام آرام زندگی را نگاه می‌کنند فقط. می‌خواهم بگویم خیلی از این آدم‌ها سکون و سکوت دارند حالا. سکون و سکوتی که ناگزیر است انگار. آرامشی که ناگزیر است انگار. بعدِ هر بالا و پایین پریدن و دست و پا زدنی می‌آید انگار. مثلِ سکون و سکوتِ آهنگ‌های پست‌راک بعد از دوره‌ی متال. مثلِ آرامشِ دیوید گیلمور، اولِ اجرای ملت‌داون. آن‌جا که گیتار آکوستیک دست می‌گیرد و آرام آرام شاین‌آن می‌زند برای خودش. آن‌جا که ته‌ریش‌اش در نور می‌درخشد، موهای دست‌اش در نورِ سیاه و سفید صحنه می‌درخشد و حلقه‌ی دست‌اش لای موهای روی انگشت فرو رفته. آن‌جا که وسطِ آهنگ‌ها آرام آرام خم می‌شود و گیتارش را می‌گذارد زمین و یک گیتار دیگر برمی‌دارد، و بعد آرام آرام می‌نشیند روی صندلی و نوارِ گیتار را می‌اندازد پشت‌اش و باقی سازها آن پشت دارند می‌زنند همان‌طور برای خودشان. می‌خواهم از این آرامشِ دیوید بگویم. از این‌که می‌ایستد و زل می‌زند به ویولن‌سل ای که کنارش دارد می‌زند یک‌هو وسطِ کنسرت. از این‌که برمی‌گردد و پشت می‌کند به ملتِ تماشاگر و دوستان‌اش را نگاه می‌کند که ساز می‌زنند یک‌هو وسطِ کنسرت. می‌خواهم از این روندِ آرام شدن برای‌ات بگویم. از این روندِ آرامش یافتن و آرام آرام زل زدن به دنیا.</p>
<p align="justify">
<p align="justify">* از پروژه‌ی <a href="../?tag=%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA" target="_blank">«روایتی برای یک دوست»</a></p>
</blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://theselfdestructor.com/?feed=rss2&#038;p=870</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روایتی برای یک دوست</title>
		<link>http://theselfdestructor.com/?p=869</link>
		<comments>http://theselfdestructor.com/?p=869#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Jan 2012 19:04:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>م.عاصی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های من]]></category>
		<category><![CDATA[روایتی برای یک دوست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://theselfdestructor.com/?p=869</guid>
		<description><![CDATA[کارگرهای چاپخونه که داشتن می‌رفتن سرکارشون پطرس رو دیدن که داشت سعی می‌کرد یکی از سنگ‌های سد رو دربیاره. چاپخونه که رسیدن تونستن رو استنسیل‌های روزنامه‌ی فردا صبح بخونن که پطرس دیوونه شده، می‌خواد یکی از سنگ‌های سد رو در بیاره. گویا از ظهرش در حال تلاش بوده، هرکی فک می‌کرد پسرک به یه دلیلی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">کارگرهای چاپخونه که داشتن می‌رفتن سرکارشون پطرس رو دیدن که داشت سعی می‌کرد یکی از سنگ‌های سد رو دربیاره. چاپخونه که رسیدن تونستن رو استنسیل‌های روزنامه‌ی فردا صبح بخونن که پطرس دیوونه شده، می‌خواد یکی از سنگ‌های سد رو در بیاره. گویا از ظهرش در حال تلاش بوده، هرکی فک می‌کرد پسرک به یه دلیلی نشسته داره زور می‌زنه. اما کسی جلو نرفته بوده، احترام‌اش بیش‌تر از این‌حرف‌ها بوده گویا، شاید هم کسی احتمال نمی‌داده که یه بچه زورش برسه سنگ رو دربیاره و سد رو خراب کنه. این احتمال هم از رو استنسیل‌های روزنامه‌ی فردا می‌شد خوند.<br />
گرگ و میشِ صبح که کارگرها داشتن خسته و مونده برمی‌گشتن پطرس رو دیدن که سنگ ئه رو درآورده و گذاشته کنارش و جاش سرش رو کرده تو سوراخِ سد. صورت‌اش دقیقن رنگِ انعکاسِ گرگ و میشِ هوا رو سنگ‌های کناری رو گرفته بود. از بینِ همه‌ی کارگر ها فقط حروف‌چین یادش بود که روزنامه‌ی دیروز نوشته بوده سرما درد رو آروم می‌کنه.</p>
<p align="justify">
<p align="justify">* از پروژه‌ی <a href="../?tag=%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA" target="_blank">«روایتی برای یک دوست»</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://theselfdestructor.com/?feed=rss2&#038;p=869</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هیـــ&#8204; هیچ&#8204; ــچ</title>
		<link>http://theselfdestructor.com/?p=867</link>
		<comments>http://theselfdestructor.com/?p=867#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Jan 2012 22:09:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>م.عاصی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[شطحیات]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های من]]></category>
		<category><![CDATA[روایتی برای یک دوست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://theselfdestructor.com/?p=867</guid>
		<description><![CDATA[صفحه‌ی سفید را که باز کردم کلمات بودند که پشتِ سر هم می‌آمدند. «نیست» را که بینِ «نبود» ها دیدم صفحه را بستم. و صفحه‌ی سفید که نبود من هم نبودم. در عرض یک لحظه من دیگر نبودم و من این را از بیرون می‌دیدم. من را می‌دیدم که که غیب شد. و بعد تهوع [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">صفحه‌ی سفید را که باز کردم کلمات بودند که پشتِ سر هم می‌آمدند. «نیست» را که بینِ «نبود» ها دیدم صفحه را بستم. و صفحه‌ی سفید که نبود من هم نبودم. در عرض یک لحظه من دیگر نبودم و من این را از بیرون می‌دیدم. من را می‌دیدم که که غیب شد. و بعد تهوع بود که از دهان‌ام سرریز می‌کرد. هرجا که می‌رفتم تهوع بود که بیرون می‌ریخت. مثلِ چشمه‌ای که یک لحظه هم نخشکد، مدام تهوع بود که بر زمین می‌ریخت.</p>
<p align="justify">بعد «نیست» که از صفحه‌ی سفید به بیرون ریخته بود دستی شد که جلوی تهوع‌ها را گرفت. و «نیست» که از صفحه‌ی سفید بیرون ریخته بود، صفحه‌ی جدیدی باز کرد. و واژگان بودند که از «نیست» روان می‌شدند و من بینِ کی‌برد و دست‌ها گیر کرده بودم، تا زمانی که واژه‌ها هم از صفحه‌ی سفید بیرون ریختند و حالا تهوع واژه‌ها بودند که از همه‌جا سرریز می‌کردند.</p>
<p align="justify">
<p align="justify">* از پروژه‌ی <a href="../?tag=%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA" target="_blank">«روایتی برای یک دوست»</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://theselfdestructor.com/?feed=rss2&#038;p=867</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>The Void area of Nothing</title>
		<link>http://theselfdestructor.com/?p=865</link>
		<comments>http://theselfdestructor.com/?p=865#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Dec 2011 21:19:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>م.عاصی</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://theselfdestructor.com/?p=865</guid>
		<description><![CDATA[پاهایم آویزان بود، اما بدن نداشتم. برای یک لحظه فهمیدم که بدن ندارم. ئچار خلا شده بودم. دچار هیچ. یک هیچ درست وسطِ بدن‌ام. بین من و پاهایم که داشتند تاب می‌خوردند. داد زدم: خلاااااء. دست‌ها از پشت آمدند و سرم را گرفتند و به پشت خواباندند ام. اما خیلی زود برداشته شدند، محو شدند. شکم‌ام را نگاه کردم. نبود. روی کاناپه بودم و سه طبقه پایین‌تر. خلا هم‌چنان بود. راهی نداشتم. چشم‌ام را بستم. آتش گرفت.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="ltr" align="justify"><a href="http://theselfdestructor.com/?p=828" target="_blank">The Harvester Project</a>, #6</p>
<p align="justify"> در را که باز کردم افتادم پایین، سه چهار طبقه افتادم پایین. آن پایین روی یک کاناپه دراز کشیدم و چشمان‌ام را بستم. آتش گرفتند. داغ شدند، سوختند. جلوی‌شان سیاه بود، با میله‌های آبی رنگِ زندان‌طور. آرام که شدم تمامِ بدن‌ام باز شد، عضله‌های بدن‌ام از هم فاصله گرفت. آرام شدم. خوابیدم.</p>
<p align="justify">بیدار که شدم موهای مشکیِ روی صورت‌ام مالِ سری بود که در گردن‌ام، زیرِ گوش‌ام فرو رفته بود. بوی‌ا کردم، بو نداشت. دست‌ام را گذاشتم پشتِ سرش، لای موها. چشمان‌ام را بستم. آتش نبود. لکه‌های نارنجی بودند که در سیاه بزرگ می‌شدند.</p>
<p align="justify">چشمان‌ام را که باز کردم باد می‌وزید. پوستِ پیشسانی‌ام چروکیده بود. پوستِ پیشانی‌ام از بس سفت‌اش کرده بودم چروکیده شده بود و درد گرفته بود. دو دست گذاشته شدند دو طرفِ پیشانی‌ام و شروع کردند کشیدنِ پوست‌اش. وست‌اش را کشیدند، اخم‌ها را باز کردند. چروک‌ها را شکافتند. درد کم شد. مثلِ دردِ کتف که با ماساژ کم شود. اما دست‌ها هم‌چنان می‌کشیدند. دست‌ها گذاشته‌شدند روی گیج‌گاه‌ام و کشیدند. دست‌ها هیچ چیز برای‌شان مهم نبود. فقط می‌خواستند بکشند. بکشند. بکشند. تا این‌که خسته شدند. دیگر نکشیدند و حالا دیگر من همان سه طبقه بالاتر بودم و داشتم به دری که باز کرده بودم و آمده بودم توش نگاه می‌کردم. شک داشتم که برگردم یا نه.</p>
<p align="justify">برگشتم. اتاق، پشتِ سرم برگشت به همان سه طبقه پایین‌تر. دوباره برگشتم. نشستم لبه‌ی در. پاهایم آویزان بود، اما بدن نداشتم. برای یک لحظه فهمیدم که بدن ندارم. ئچار خلا شده بودم. دچار هیچ. یک هیچ درست وسطِ بدن‌ام. بین من و پاهایم که داشتند تاب می‌خوردند. داد زدم: خلاااااء. دست‌ها از پشت آمدند و سرم را گرفتند و به پشت خواباندند ام. اما خیلی زود برداشته شدند، محو شدند. شکم‌ام را نگاه کردم. نبود. روی کاناپه بودم و سه طبقه پایین‌تر. خلا هم‌چنان بود. راهی نداشتم. چشم‌ام را بستم. آتش گرفت.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://theselfdestructor.com/?feed=rss2&#038;p=865</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

