RSS
 

These days, are takin’ me down

۲۶ بهمن

دوست می‌گفت ایده‌ی اولیه‌اش از یک خواب آمده، از یک خوابی که یادش نمی‌آید الان. «این ئه هاف ریممبرد دریم» به قولِ خودش. عبارت‌هایی بود که همیشه‌ی خدا انگلیسی می‌گفت‌شان، این هم از آن‌ها. نما، نمای زنی بوده کنارِ آب‌گیری با یک چوب ماهیگیری به دست و یک کلت هم به دستِ دیگر. می‌گفت زن شبیهِ فروغ بوده، و برای ماهی‌گیری تفنگ برده بوده که ماهی که به قلاب لب زد، دیگر با طناب نکشدش بیرون، همان‌جا با گلوله راحت‌اش کند. می‌گفت ماهی‌ها اشتباه شاید زیاد بکنند در طولِ زندگی‌شان. اما به قلاب که لب زدند اشتباهِ آخر را کرده‌اند، راهِ فرار ندارند. می‌گفت اشتباهِ آخر را نباید با درد بر سرشان بکوبیم.

می‌گفت زندگی هم آن بالا باید یک نفر را می‌داشت با چوب ماهیگیری و تفنگ. قلاب را که لب زدیم، تفنگ‌اش را در بیاورد و در مغزمان خالی‌اش کند. می‌گفت اشتباهِ آخر را نباید به زورِ دردِ مدام بر سر کوبید.

 

* از پروژه‌ی «روایتی برای یک دوست»

 

Tags:

Leave a Reply